خاطرات شهید عبدالله میثمی (هم سلولی کمونیست...)

هم سلولی کمونیست}
{وقتی در زندان ساواک بود با شکنجه نتوانستند چیزی از زبانش بیرون بکشند از این رو با یک کمونیست هم سلولش کردند. آن کمونیست متوجه شده بود که عبدالله حساس است به خاطر این تا آب یا غذا می آوردند اول او می خورد که عبدالله نتواند بخورد چون او کمونیست ها را نجس می دانست. وقتی نماز و قران می خواند زندانی کمونیست مسخره اش می کرد. شب جمعه بود دل عبد الله بدجوری گرفته بود شروع کرد به خواندن دعای کمیل تا رسیدن به این جمله از دعا <<خدایا اگر در قیامت بین من و دوستانت جدایی بیندازی و بین منو دشمنانت جمع کنی چه خواهد شد؟>>نتوانست خودش را نگه دارد افتاد به سجده و خیلی گریه کرد. سرش را که بلند کرد دید هم سلولی کمونیست اش سرش را گذاشته کف سلول زار می زند.
«شهدا شرمنده ایم...»
«شاید که در روز حساب شفاعتمان کنند»
(شادی روحش صلوات)
ادامه دارد . . .
علی الظاهر جنگ خاتمه یافته است ،آیا باید در فراموشکده ها و غفلتکده های اذهان من و تو در هیاهوی شهر گم شوند و ... شاید جنگ خاتمه یافته باشد، اما مبارزه هرگز پایان نخواهد یافت و زنهار این غفلتی که منو تو را درخود گرفته است،ظلمات قیامت است.ای شقایق های آتـش گرفته ،دل خونین ما شقایقی است ، که داغ شهادت شما را در بر دارد آیا آن روز خواهد رسید که بلبلی در وصف ما سرود شهادت بسراید